از شیر مرغ تا جون آدمی این جا هست

اين وبلاگ جهت آوردن لبخندي بر لبان زيباي شما ،دختر پسراي ايراني ، است و قصد توهين به شما را ندارد
غوغای عشق

 

 

همیشه در قلبمی

 

نویسنده دوست عزیزم : مهدی لقمانی

 

 


با تو دیگر عشق قصه نیست ، لحظه هایم مثل گذشته سرد نیست

با تو زندگی ام زیر و رو شد ، حال من از این رو به آن رو شد

با تو گذشتم از پلهای تنهایی ، رسیدم به اوج آسمان آبی

عطر تو میدهد به من نفس ، با تو رها شدم از آن قفس

آمدی و گرفتی دستهایم را ، باور ندارم با تو بودن را

میدهد به من هوای عشق نفسهایت ،میدهد به من شوق زندگی گرمی دستهایت

بپذیر که دنیای عاشقانه ما همیشگیست ، عشق در قلب من و تو ماندنیست

هر چه دلم خواست همان شد و اینگونه شد که دلم عاشقت شد

مرا در زیر سایه قلبت جا دادی و همین شد که قلبم به عشقت پناه آورد

آری با تو دیگر عشق قصه نیست ، حقیقت است این روزها و لحظه ها

حقیقت است که دوستت دارم ، حقیقت است که با تو هیچ غمی ندارم

حقیقت است که دنیا را نمیخواهم بی تو ، مگر میشود این زندگی بدون تو؟

در آغوش تو ، محکم فشرده ام تو را در آغوشم ،

میمیریم برای هم ، مینیشنی بر روی پاهای من و میبوسم لبهایت را....

با تو بودن همیشه تکراریست برای تپشهای قلبم ،

با تو بودن همیشه تکراریست برای اینکه حس کنم  

عشق چیست و عاشق تو بودن چه لذتی دارد

چه اتفاق زیبایی بود تو را دیدن ، چه حادثه شیرینی بود تو را داشتن

با تو بودن همین است ، اینکه تا ابد شدی دنیایم ،  

اینکه تا ابد شدی مرحمی برای قلب تنهایم

قلبی که دیگر با تو تنها نیست ، درهای قلبم دیگر برای کسی باز نیست ،

تا همیشه بسته شده بر روی تو ، بمان و بمان ای که تنها عشق من هستی تو 

+نوشته شده در جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
راه بهشت

با سلام ، هاریکا پس از مدتی به روز شد با یه مطلب راجع به دوستی تقدیم به دوستای گلم

راه بهشت...! 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
 
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
 
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
-  کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند....
 
بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو کوئیلو
+نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱٠:٥٥ ‎ق.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!

http://img.pixfa.net/images/79272894332834679720.jpg

 

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ساعت۱:۳۸ ‎ب.ظتوسط عروس رند(نانی آزاد) | دل نوشته های شما ()
داستان زیبا ترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد .
جمعیت زیاد جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند.

 


مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت . ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

 


مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

 


پیر مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.

 


بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام . امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پر کنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟

 


مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود .

+نوشته شده در شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ساعت٤:۳٤ ‎ب.ظتوسط عروس رند(نانی آزاد) | دل نوشته های شما ()
نمی دانم

نمی دانم دلتنگی هایم را با کدام واژه به تصویر بکشم...

نمی دانم با چه صدایی دلتنگی هایم رو داد بزنم

نمیدانم اصلآ صدایی هست؟...

 دلتنگی های شبانه ام را به دست کدوم باد بسپارم...

آیا بادی هست برای دلتنگی های وقت و بی وقت این دل خسته من....؟!

رو کدوم قله دلتنگی هایم رو فریاد بزنم که به خدا برسه؟...

نمیدانم اصلآ قله ای هست؟....

 نمیدانم!...

تو چی؟ میدانی؟....

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
تنها نگاه بود و تبسم میان ما ...
شعری از فریدون مشیری
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاک
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یک بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی
بخشنده پاک گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم
...
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حکایت خود تا بگویمت
اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاک
وآن رازهای مهر که بین من و تو بود
ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت !
...

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت٥:٢٢ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
اس ام اس عشقی

من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام

 

 


آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد
و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم

 

 


نمیگم دوستت دارم
نمیگم عاشقتم
میگم دیونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بیخیال دیونست . . .

 


قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق
مرا در خود کشیدی برمودای من !!!

 

ای دوست به جز عشق تو در سر من هوسی نیست
جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش کسی نیست

 


بهترین لحظه، لحظه ایست که فکر کنی فراموشت کردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بیاد که توش نوشته میمیرم برات !
ولنتاینت مبارک !


یادته بهت گفتم که خشت دیوار دلتم، تو هم منو شکستی
ولی اشکالی نداره، حالا خاک زیر پاتم !

 

 

با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم . عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . .

 

 


قاب عکستو زدم جای ساعت دیواری
از اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .

 

 

 

عمری با غم عشقت نشستم
به تو پیوستم واز خود گسستم
ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود
تو را دیدم. پرستیدم . شکستم

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت٦:۳۸ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
دکتر شریعتی

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 دکتر علی شریعتی...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از اندام بدنم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد

سوتک به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را

سخت بر گلویش بفشارد و خواب خفتگان را آشکارتر سازد

 بدین سان بشکند در من

 سکوت مرگبارم را

+نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
همه چیز از یک شکلات آغاز شد و پایان یافت

من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت دوستیم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ  باز هم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات میذاشت تو دستم منم یک شکلات میذاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتامو باز میکردم میذاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میگذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟
میگفت مواظبشون هستم
میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میذااشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!

یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بیست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه
می خواد بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده
من که یادم نرفته شکلاتشو دادم
تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش  یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره
مثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت٦:۱٥ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
عکس ولنتاین سال

روز عشق

خوب عشق واقعی اینه دیگه کهنه نمی شه

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت٥:۱٥ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
محاکمه ی آدم

نامت چه بود؟ 

 آدم

فرزند ؟

من را نه مادری نه پدر..... بنویس اول یتیم عالم خلقت

نام محل تولد؟

بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟

زمین خاک

قدت؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا...اینک به اندازه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

حوای خوب و پاک

قابیل خشمناک

هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

درروز جمعه ای به گمانم که روز عشق

رنگت؟

اینک فقط سیاه    ز  شرم چنان گتاه

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان

وزنت؟ 

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست

نه آنچنان وزین که بشینم بر این زمین

جنست؟

نیمی مرا ز خاک...... نیمی دگر خدا

شاکی تو؟

خدا

نام وکیل؟

آنهم فقط خدا

جرمت؟

یک سیب از درخت وسوسه !

تنها همین؟!!!!!!!!!!!

همین.......

حکم ؟

تبعید در زمین!!!!!!!!!!

همدست در گناه؟

حوای آشنا

ترسیده ای؟ 

کمی

ز چه؟

 که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

 بلی.

چه کسی؟

 گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه .........ولی

ولی چه؟

حکمی چنین آنهم به یک گناه......!!!

دلتنگ گشته ای؟

 زیاد

برای که ؟

تنها فقط خدا

آورده ای سند؟

 بلی

چه؟

 دو قطره اشک

داری تو ضامنی ؟

بلی

چه کسی؟

 تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

 میخوانمش چنان که اجابت کند دعا   

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت٥:٥۱ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()