از شیر مرغ تا جون آدمی این جا هست

اين وبلاگ جهت آوردن لبخندي بر لبان زيباي شما ،دختر پسراي ايراني ، است و قصد توهين به شما را ندارد
میلاد امام رضا مبارک

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

التماس دعا

به عشق امام رضا (ع) ...

میلاد امام رضا (ع) مبارک
+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت٥:٤٧ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
سوالات خدا

- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
گفتگو با خدا

مطلبی از وبلاگ استاد عزیز ادبیات ( www.arefnia.blogspot.com  )

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدمبه عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست مه بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
مطالب ارسالی شما

سلام باز به تمام هاریکایی یه نفر دیگه نیز به ارسال کنندگان مطالب وبلاگ خوشبختانه اضافه گردید به نام ایلقار که این مطالب نیز از ایلقار می باشد

سرمشق های آب بابا یادمان رفت....رسم نوشتن با قلــم ها یادمان رفت / گل کردن لبخند های همکلاسی....در یک نگاه ساده حتی، یادمان رفت / راه فرار از عشق های زنگ اول...آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت / آن روزها را، آن قدر شوخی گرفتیم....جدیت تصمیم کبری یادمان رفت / شعر خدای مهربان را حفظ کردیم....یادش بخیر اما شاید، خدا را هم یادمان رفت

 

+نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت٩:٥٦ ‎ق.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
محاکمه ی آدم

نامت چه بود؟ 

 آدم

فرزند ؟

من را نه مادری نه پدر..... بنویس اول یتیم عالم خلقت

نام محل تولد؟

بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟

زمین خاک

قدت؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا...اینک به اندازه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

حوای خوب و پاک

قابیل خشمناک

هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

درروز جمعه ای به گمانم که روز عشق

رنگت؟

اینک فقط سیاه    ز  شرم چنان گتاه

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان

وزنت؟ 

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست

نه آنچنان وزین که بشینم بر این زمین

جنست؟

نیمی مرا ز خاک...... نیمی دگر خدا

شاکی تو؟

خدا

نام وکیل؟

آنهم فقط خدا

جرمت؟

یک سیب از درخت وسوسه !

تنها همین؟!!!!!!!!!!!

همین.......

حکم ؟

تبعید در زمین!!!!!!!!!!

همدست در گناه؟

حوای آشنا

ترسیده ای؟ 

کمی

ز چه؟

 که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

 بلی.

چه کسی؟

 گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه .........ولی

ولی چه؟

حکمی چنین آنهم به یک گناه......!!!

دلتنگ گشته ای؟

 زیاد

برای که ؟

تنها فقط خدا

آورده ای سند؟

 بلی

چه؟

 دو قطره اشک

داری تو ضامنی ؟

بلی

چه کسی؟

 تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

 میخوانمش چنان که اجابت کند دعا   

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت٥:٥۱ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()