از شیر مرغ تا جون آدمی این جا هست

اين وبلاگ جهت آوردن لبخندي بر لبان زيباي شما ،دختر پسراي ايراني ، است و قصد توهين به شما را ندارد
خدایا سال گذشت اما ...
خدای مهربون و صبورم....
یک سال دیگه رو برام رقم زدی...هر چه بود گذشت...
... ...
خدای خوبم...
بخاطر تمام لحظه هایی که منتظرم بودی و نیومدم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که من و دیدی و من ندیدمت من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که برام خوب خواستی و من بد کردم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که امیدت و نا امید کردممن و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم بخاطر تمام لحظه هایی که
بخاطر تمام لحظه هایی که به مهربون بودنت ،
بخشنده بودنت ، آمرزنده بودنت ، بزرگ بودنت و بودنت ...
شک کردم .... من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی که اشکهم برای کسی جز تو بود....
بخاطر تمام لحظه هایی که خواهش ها و التماسام برای کسی جز تو بود...
بخاطر تمام لحظه هایی که لذتها و شادی هام برای کسی جز تو بود...
من و ببخش..

یکسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم که...
خیلی ها به دعوت دل ساده ی من...
اومدند..
نشستند...
خندیدند ...
اما خیلی زود
شکستند و گسستند و رفتند....
تنها تو بودی که
بریدم و نبریدی...
شکستم و نشکستی
گسستم و نگسستی...
خدایا...
دلم خیلی هواتو کرده...
امسال هم در دلم بنشین
و آنچه را که شایسته خدایی توست...
برایم بنویس
+نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳٠ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
 

هرگز مخواب کوروش (به مناسیت سالروز گرامیداشت کوروش کبیر)

 

دارا جهان ندارد، 
سارا زبان ندارد 

بابا ستاره ای در 
!هفت آسمان ندارد 


کارون ز چشمه خشکید، 
البرز لب فرو بست 

حتا دل دماوند، 
آتش فشان ندارد 



دیو سیاه دربند، 
آسان رهید و بگریخت 

رستم در این هیاهو، 
گرز گران ندارد 



روز وداع خورشید، 
زاینده رود خشکید 

زیرا دل سپاهان، 
نقش جهان ندارد 


بر نام پارس دریا، 
نامی دگر نهادند 

گویی که آرش ما، 
تیر و کمان ندارد 


دریای مازنی ها، 
بر کام دیگران شد 

نادر ز خاک برخیز، 
میهن جوان ندارد 



دارا ! کجای کاری، 
دزدان سرزمینت 

بر بیستون نویسند، 
دارا جهان ندارد 



آییم به دادخواهی، 
فریادمان بلند است 

اما چه سود، 
اینجا نوشیروان ندارد 




کوآن حکیم توسی، 
شهنامه ای سراید 

شاید که شاعر ما 
دیگر بیان ندارد 



هرگز نخواب کوروش، 
ای مهرآریایی 

بی نام تو،وطن نیز 
نام و نشان ندارد 

 
+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ساعت۸:٢٦ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
چند جمله ی تامل بر انگیز



www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ایران ویج‌

وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ایران ویج‌

وقتی تبر به جنگل آمد ، درختان فریاد زدند و گفتند :
نگاه کنید دسته اش از جنس ماست !!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ایران ویج‌

همه از پسر نوح بدی میگن ولی هیشکی بهش حق نمیده بابت شکاف نسلی که با حضرت نوح داشت!

پی نوشت: حضرت نوح 931 سال و 5 ماه و سه روز از پسرش بزرگتر بوده است

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ایران ویج‌

وقتی تمام شیرها پاکتی اند
وقتی همه ی 
پلنگ ها صورتی اند
وقتی 
پهلووناش دوپینگی اند
ایراد مگیر که عشق ها ساعتی اند!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ایران ویج‌

فقر یعنی در خیابان آشغال بریزیم و از تمیزی خیابونای اروپا تعریف کنیم!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ایران ویج‌

خدا یا کیفیت رو فدای کمیت نکن. کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ایران ویج‌

لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی !

+نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت٩:۱٦ ‎ق.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
راه بهشت

با سلام ، هاریکا پس از مدتی به روز شد با یه مطلب راجع به دوستی تقدیم به دوستای گلم

راه بهشت...! 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
 
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
 
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
-  کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند....
 
بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو کوئیلو
+نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱٠:٥٥ ‎ق.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
انسان های غمگین

از انسانها غمی به دل نگیر
زیرا خود نیز غمگینند!

 با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.

پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند!

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
فرزند خانواده
فرزند چندم خانواده هستید؟

تک فرزند:نقاط مثبت: . . .

نقاط منفی:  . . .

فرزند اول خانواده:نقاط مثبت: . . .

نقاط منفی: . . .

فرزند وسط خانواده:نقاط مثبت: . . .

نقاط منفی: . . .

فرزند اخر خانواده:نقاط مثبت: . . .

نقاط منفی: . . .

برای دیدن خصوصیات هر کدام به ادامه مطلب بروید . .

منبع:mythical.persianblog.ir

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت٧:٤۸ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
بی همگان به سر شود ...

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

از مولانا

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت٥:۳٩ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
گفتگو با خدا

مطلبی از وبلاگ استاد عزیز ادبیات ( www.arefnia.blogspot.com  )

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدمبه عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست مه بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
اس ام اس فلسفی و زیبا

جرج آلن: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند،می‌شکنند

****************

انسان بودن یعنی این که وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی

****************

سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن؛ سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن


****************

یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم


****************

همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید

****************

****************

فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

****************

آموخته ام که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

****************

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت٦:٢٩ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
نکات آموزنده

مطلب ارسالی از آقا حجت عزیز

 

١۴نکته آموزنده


1- اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

2- لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصا ل بیم فراغ

3- آغاز کسی باش که پایان تو باشد

4- پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد

5- کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید

6- دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل

نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی

7- چون می گذرد غمی نیست

8- انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد

9- فرصتها در سختی ها بوجود می آیند بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد

10- کاش میشد سرنوشت را از سرِِ  نوشت

11- برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت

12- اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد

13- همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز

14- مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت٦:۱۳ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
ضرب المثل ملل درباره ی زنان

چند ضرب المثل درباره جماعت خانمها

 

 

انگلیسی :

 

زن شری است مورد نیاز .

 

زن فقط یک چیز را پنهان نگاه می دارد و ان چیزی است که نمی داند .

 

استونی :

 

از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده  فقیر زن  بگیر.

 

فرانسوی :

 

انتخاب زن و هندوانه مشکل است .

 

آلمانی :

 

کاری را که شیطان از عهده  ان بر نیاید زن انجام می دهد .

 

وقتی زنی میمیرد یک فتنه از دنیا کم می شود .

 

آن که را که خدا زن داده صبر همه داده .

 

گریه زن ، دزدانه خندیدن است .

 

یونانی :

 

شرهای سه گانه عبارتند از : آتش ، طوفان ، زن

 

گرجی ها :

 

اسلحه زن اشک اوست .

 

ایتالیایی :

 

زناشویی را ستایش کن اما زن نگیر .

 

زن و گاو را از شهر خودت انتخاب کن

+نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت٢:٠٢ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
دکتر شریعتی

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 دکتر علی شریعتی...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از اندام بدنم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد

سوتک به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را

سخت بر گلویش بفشارد و خواب خفتگان را آشکارتر سازد

 بدین سان بشکند در من

 سکوت مرگبارم را

+نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و  سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت٥:٠۱ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
نصایح مولانا

هفت نصیحت مولانا


 گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود)


 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)


اگرکسی اشتباه کرد آن رابه پوشان (مثل شب)


 وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)


متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)


 بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )


اگر می‌خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت٥:٠۱ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()
سخنان مردان بزرگ درباره ی زنان

مطلب ارسالی از آقا حجت عزیز

مردان بزرگ تاریخ در مورد زنان چه می گویند؟

اگر می خواهید اندازه تمدن و پیشرفت ملتی را بدانید ، به زنان آن ملت نگاه کنید : ناپلئون


حساسیت،عشق،تحمل و فداکاری زندگی زنان را تشکیل می دهند : بالزاک


زیبایی زن ثروتی است زوال ناپذیر اما اخلاق خوب نعمتی است لایزال : جرجی زیدان

زن کودکی است که با اندکی تبسم ، خندان می شود و با کمترین بی مهری گریان می شود : هرود


به هیچ زنی بر نخورده ام که حداقل یک نشانه مثبت در او نباشد : موریس مترلینگ
یک زن کامل کسی است که بداند چگونه فرمانروایی کند : ویکتور هوگو


زنانی که می خواهند مرد باشند زنانی هستند که نمی دانند زن هستند : الکساندر دوما


زن شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است : گوته


یک زن چیزی جز شوهر نمی خواهد اما وقتی به او رسید همه چیز می خواهد : شکسپیر


بزرگترین دشمن زن بی حوصلگی اوست : پل ژانه

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط Harika | دل نوشته های شما ()