همیشه در قلبمی

نویسنده دوست عزیزم : مهدی لقمانی
با تو دیگر عشق قصه نیست ، لحظه هایم مثل گذشته سرد نیست
با تو زندگی ام زیر و رو شد ، حال من از این رو به آن رو شد
با تو گذشتم از پلهای تنهایی ، رسیدم به اوج آسمان آبی
عطر تو میدهد به من نفس ، با تو رها شدم از آن قفس
آمدی و گرفتی دستهایم را ، باور ندارم با تو بودن را
میدهد به من هوای عشق نفسهایت ،میدهد به من شوق زندگی گرمی دستهایت
بپذیر که دنیای عاشقانه ما همیشگیست ، عشق در قلب من و تو ماندنیست
هر چه دلم خواست همان شد و اینگونه شد که دلم عاشقت شد
مرا در زیر سایه قلبت جا دادی و همین شد که قلبم به عشقت پناه آورد
آری با تو دیگر عشق قصه نیست ، حقیقت است این روزها و لحظه ها
حقیقت است که دوستت دارم ، حقیقت است که با تو هیچ غمی ندارم
حقیقت است که دنیا را نمیخواهم بی تو ، مگر میشود این زندگی بدون تو؟
در آغوش تو ، محکم فشرده ام تو را در آغوشم ،
میمیریم برای هم ، مینیشنی بر روی پاهای من و میبوسم لبهایت را....
با تو بودن همیشه تکراریست برای تپشهای قلبم ،
با تو بودن همیشه تکراریست برای اینکه حس کنم
عشق چیست و عاشق تو بودن چه لذتی دارد
چه اتفاق زیبایی بود تو را دیدن ، چه حادثه شیرینی بود تو را داشتن
با تو بودن همین است ، اینکه تا ابد شدی دنیایم ،
اینکه تا ابد شدی مرحمی برای قلب تنهایم
قلبی که دیگر با تو تنها نیست ، درهای قلبم دیگر برای کسی باز نیست ،
تا همیشه بسته شده بر روی تو ، بمان و بمان ای که تنها عشق من هستی تو
با این تست میتونید به عمق عشقی که نسبت به همسر یا دوستتون دارید پی ببرید پس سوالات رو به دقت بخونید و جواب بدید.........
برای پاسخ دادن یکی از جوابهای زیر رو انتخاب کنید:
به هیچ وجه= ۱ امتیاز
تقریبا=۲ امتیاز
خیلی زیاد=۳ امتیاز
۱ـمن حامی رفاه و سلامتی او هستم.
۲ـمن با او رابطه ی پرشور و حرارتی دارم.
۳ـمیتونم در مواقع نیاز روی کمکش حساب کنم.
۴ـ همسرم (دوستم) میتونه در مواقع نیاز روی کمکم حساب کنه.
۵ـمایلم اموال و دارایی هایم رو با او شریک بشم.
۶ـاز لحاظ عاطفی حمایتم میکنه.
۷ـمن هم از لحاظ عاطفی حمایتش میکنم.
۸ـارتباط خوبی با هم داریم.
۹ـمن براش ارزش زیادی قائلم.
۱۰ـمن به او احساس نزدیکی و صمیمیت میکنم.
۱۱ـرابطمون خوب و راحته.
۱۲ـاحساس میکنم واقعا اونو درک میکنم.
۱۳ـاو هم واقعا منو درک میکنه.
۱۴ـواقعا بهش اعتماد دارم.
۱۵ـمسائل شخصی خودمو با او در میون میذارم.
۱۶ـفقط با دیدن او هیجان زده میشم.
۱۷ـطی روز مدام به او فکر میکنم.
۱۸ـرابطمون خیلی رمانتیکه.
۱۹ـاونو خیلی جذاب میبینم.
۲۰ـاونو بسیار آرمانی میبینم.
۲۱ـنمیتونم تصور کنم که شخص دیگه ای بجز او منو اینقدر خوشحال کنه.
۲۲ـترجیح میدم تمام زندگیم رو در کنار او باشم.
۲۳ـ هیچ چیز دیگه مهمتر از رابطه ی من با او نیست.
۲۴ـگفتگوی خودمونی با او رو به طور خاصی دوست دارم.
۲۵ـدر رابطه ی ما یک چیز جادویی وجود داره.
۲۶ـمن عاشق او هستم.
۲۷ـنمیتونم زندگی رو بدون او تصور کنم.
۲۸ـرابطمون خیلی احساسیه.
۲۹ـوقتی فیلم رمانتیک میبینم به همسرم فکر میکنم.
۳۰ـدرباره او رویاپردازی میکنم.
خوب حالا سوالات ۱۵ـ۱ رو جداگانه جمع بزنید و سوالات ۳۰ـ۱۶ رو هم جداگانه.
نتیجه در ادامه مطالب
برای محبت هایی که عمیقند، ندیدن و نبودن هرگز به معنای از یاد بردن نیست.
گاهی باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست،
گاهی ازغصه ی تنها شدنش می بارد.
در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند، پروانه شدن یعنی تباهی.
فرستنده SMS: مجید از خوزستان
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
اما خدای مهربان را یادمان رفت
سالها عمر سکوت می کنم
تا صداى ناله پروانه ها را بفهمم
که با شمع چه می گویند
که شمع از شرم می سوزد
0939xxxx030
سهم من خانه اى اجاره ایست در قلب تو، و هر روز... ترس از ریختن وسایلم در کوچه!
یه کفش همه وجودش رو فداى اون کسى می کنه که پا گذاشته تو دلش.
کفشتیم رفیق!
عظمت نصیب کسانی می شود که در اشتیاق رسیدن به هدف های عالی می سوزند.
فرستنده SMS: علی
هر وقت تو زندکی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی، نترس و نا امید نشو.
چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می ذاشتن.
در روزگاری که لبخند آدمها به خاطر شکست توست، برخیز تا بگریند.
0919xxxx270
نه آن دریا که شعرش جاودانه است
نه آن دریا که لبریز از ترانه است
به چشمانت بگو بسپار ما را
به آن دریا که ناپیدا کرانه است
0937xxxx990
آنچه کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد، برای پروانه آغاز زندگیست.
فرستنده: 0937xxxx729
گویند رسم زندگی چنین است:
می آیند
می مانند
عادتت می دهند
می روند
و باز تنهایى...
فرستنده: مجید از خوزستان
اهل دبیرستانم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالیست
حسرتی دارم
حسرتم یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دبیرستانم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند
که من ایجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
با سلام خدمت تمام هاریکایی ها
شرمنده خودم چند هفته ای بود نبودم و دور بودم ازتون ولی دوستان زحمت می کشیدن آپ میکردن وبلاگ رو
خوب حالا واسه این هفته دوست عزیز تر از جونم گفته یه مطلب بذار من هم مطلب ارسالی خودش رو میزارم
مجموعه پیامک ها ی زیبا مخصوص نیمه شعبان و تولد امام زمان(عج) را برای شما آماده کرده ایم که بخوانید و لذت ببرید .
که در گروه فارس پاتوق به صورت رایگان در اختیار شما قرار گرفته است.
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره
و المستشهدین بین یدیه . . .

اهل دانشگاهم (طنز)- سهراب سپهری
![]()
هیچ کلکی در کارنیست! این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود! البته بشرطی که تقلب نکنید!
فقط به دستور العمل عمل نماید و تقلب نکنید، در غیر اینصورت نتیجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهید کرد که ایکاش تقلب نمی کردید!
این بازی نتیجهای شاید خنده دار و در عین حال شگفت انگیزی خواهد داشت!
متن را یکجا تا پایان نخوانید بلکه مرحله به مرحله پیش بروید و عین دستورالعمل انجام دهید!
نکته: زمانی که میخواهید اسامی را بنویسید اطمینان حاصل کنید که اشخاصی هستند که شما آنها را می شناسید (تبصره از خودم: یعنی اسم الکی یا بیخودی ننویسید!!!)
مهم: همچنین بیاد داشته باشید که بهنگام نوشتن اسامی و عمل کردن به دستورالعمل از احساس و غریزه خود استفاده کنید و بیخودی و بیش از حد فکر نکنید بلکه آنچه که در آن لحظه به ذهنتان می آید را بنویسید!
با زهم باید گفته شود که به آرامی و مرحله به مرحله به انتهای متن بروید در غیر اینصورت نتیجه درست نخواهد بود و آنرا ضایع خواهید کرد!
خوب حالا یک قلم و یک برگ کاغذ آماده کنید.
با سلام ![]()
خدمت اون دسته از عزیزانی(دختران) که گفتن راجع به دخترا این طور ننویس عرض می کنیم "به پایان آمد این مطلب مطالب همچنان باقیست " و پسرا همین طور بخندید
" منت خدای را عز و جل که......."لذت زن را قند و عسل که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت. هر لنگه کفشی که بر سر ما میخورد مضر حیات است و چون مکرر موجب ممات. پس درهر لنگه کفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخی واجب .
ورنه زنش ازاثر لنگه کفش حال دلش خوب به جا آورد
شوهر و نوکر و کلفت همگی درکارند تا تو پول بدست آوری وماشین بخری
شوهرت با کت وشلوار پراز وصله بود شرط انصاف نباشد که تو مانتو بخری

مطلب ارسالی از وحید جون
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی
بگو بهار قشنگه من می شم بهار تو
تو بگو بمون منم نمی رم از کنار تو
تو بگو منو نمی خوای دیگه خسته کردمت
گرچه سخته اما من دور می شم از دیار تو
تو بگو سرد هوا منم می شم خورشید تو
تو بگو که نا امیدی من می شم امید تو
تو بگو دلم گرفته از همه دورنگی ها
مشکی می شم مظهر یه رنگی می شم واسه تو
تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون
به خدا قسم می گم گریه کنه برای تو
اگه غمگین بشی از دستم ناراحت بشی
میمیرم که تا ابد پاک بشه از خیال تو
کاش تموم نمی شد این روزا این خاطره ها
تو می موندی واسه من منم می موندم واسه تو
دو چشم خسته اش از اشک تر بود
ز روی دفترم چون دیده بر داشت
غمی روی نگاهش رنگ می باخت
حدیثی تلخ در آن یک نظر داشت
مرا حیران از این نازکدلی کرد
مگر این نغمه ها در او اثر داشت ؟
چرا دل را به خاکستر نشانید؟
اگر از سوز پنهانش خبر داشت
نخستین بار خود آمد به سویم
که شوقی در دل و شوری به سر داشت
سپردم دل به دست او چو دیدم
که غیر از دلبری چندین هنر داشت
دل زیباپرست من ز معشوق
تمنای نگاهی مختصر داشت
نگاهش آسمانی بود و افسوس
که در سینه دلی بیدادگر داشت!
پر پروانه ای را سوخت این شمع
که جانان را ز جان محبوب تر داشت
به پایش شاعری افتاد و جان داد
که آفاق هنر را زیر پر داشت
نمی داند دل پر درد شاعر
چه آتش ها به جان زین رهگذر داشت
ولی داند : « هاریکا » تاج سر بود
اگر غیر از محبت سیم و زر داشت
رفیق نارفیقم
رفیق نا رفیقم در پشت پا استادی
جواب خوبیها رو چه نامردونه دادی
راهت دادم تو قلبم با یک دنیا صداقت
رو دست خوردم دوباره تو گرمی رفاقت
ای قلبای کوچولو دریا دلی چه خوبه
تو وحشت غریبی افسوس بکوب به کوبه
ای آرزوی خفته بخواب که وقت خوابه
دوست دارم گفتن ها چشم اندازش سرابه
برای جلب یاران مکن تلاشی ای دل
یاران جونی جونی رو چهرشون نقابه
پشت هر پس کوچه گرگی در کمین
کرده پنهان دشنه ای در آستین
دوست از من کنده پوست
ضربه کاری نه از دشمن از اوست
از پشت من خنجر را بردار که مردن من
هرگز نمی رسونه تو رو به اوج شهرت
پرورشگاه کینه نذار بشه قلبامون
بیا که تن در ندیم به لحظه های نفرت
رفیق نا رفیقم در پشت پا استادی
جواب خوبیها رو چه نامردونه دادی
راهت دادم تو قلبم با یک دنیا صداقت
رو دست خوردم دوباره تو گرمی رفاقت
ای قلبای کوچولو دریا دلی چه خوبه
تو وحشت غریبی افسوس بکوب به کوبه
مطلب ارسالی از دوست عزیز نانی آزاد
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی ،
اگر کتاب نخوانی ،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را درخودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگربا افراد نا شنا س صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور وحرارت،
از احساسات سرکش،
واز چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی. ..،
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگرهنگامی که با شغلت،یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگربرای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویا ها نروی،
اگر به حوادث اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی. . .
س ت
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن !
امروز کاری کن !
این هم وبش بهش سر بزنید mataarsak.persianblog.ir
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود
از مولانا
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاک
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یک بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو آفتاب بودی
بخشنده پاک گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم ...
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حکایت خود تا بگویمت
اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاک
وآن رازهای مهر که بین من و تو بود
ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت ! ...
مطلب ارسالی از وحید جون
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپردهاند به مستی زمام ما
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
سلام حتما بخوانیدش و نظر یادتون نره
باز باران بی ترانه... باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم ، نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست نمی فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد نمی دانم نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست نمی فهمم یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران ، از برای نان مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود نمی دانم کجــــای این لجـــــن زیباست بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
سلام هاریکایی ها این هم مطلبی از دکتر شریعتی برای شادی روحش صلوات .
شگفتا!
وقتی که بود نمی دیدم ،
وقتی می خواند نمی شنیدم...
وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای
سرد وزلال ، در برابرت ،
می جوشد و می خواند و می نالد ،
تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید ،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی
بخار شد و به هوا رفت ،
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید ،
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ،
و بعد عمری گداختن
از غم نبودن کسی که ، تا بود ،
از غم نبودن تو می گداخت.
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر
بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم
بقیه در ادامه ی مطلب
متن پیغامگیر شاعران بزرگ ایرانی :
پیغامگیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم ....
پیغامگیر فردوسی:
نمیباشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب
برای دیدن ادامه ی مطالب بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
بیا تا ما بگردیم یار و غمخوار
بیا تا دور یکدیگر بچرخیم
تو نقطه باش و من مانند پرگار!
نوشتم یادگاری روی جامیز
به روز هیجدهم از فصل پاییز
بیا تا دست یکدیگر بگیریم
که صابون رفاقت ها شده لیز!
نوشتم یادگاری روی وایت برد
چرا شیشه ی چشمم را کنی خرد
بیا تا دوست یکدیگر بمانیم
برای مهربانی می شود مُرد!
نوشتم یادگاری در کتابت
بِکَن آن را بزن توی اتاقت
بیا تا دستمال تو بگردم
مرتب پاک کن با من دماغت!
نوشتم یادگاری توی دفتر
تلسکوپت منم، تویی چو اختر
بیا ای کشک ساییده ی اعلا
اگر من بد کنم مکن تو بدتر!
خوشا آنان که دانشجـــــــــــو ندارند
دوتا اینــــــسو دوتا آنــــــسو ندارند
که از شهریه ها غمــــــــــباد گیرند
چو پولـــــــی تا نوک پــــارو ندارند
هر آن کس را که دیدی هست دلشاد
بدور از نالــــــــــــه و اندوه و فریــاد
بـدان فرزنـد ایشان نیــــست راهـــی
پـدرجـان ، سوی دانشـــــــــگاه آزاد
غـــــذایش را بجــــــــز کوکو ندیـــدم
به زیر پاش یک زیلـــــــو ندیـــــــدم
درون خانـه اش را هرچه گشــــــتم
به غیـر از پنـــــــــج دانشـجو ندیــدم
این روزا عمر عاشقی دوروزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روی میز من ، یه پوشه
که اسم عشقهای بنده توشه
زری، پری،سکینه، زهره، سارا
برای دیدن ادامه ی مطالب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از آن رابطه ی انسانی
که چنین شد که خودت میدانی
برای دیدن ادامه ی مطالب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
عجب رسمیه رسم زمونه
خونه مون عیدا پر مهمونه
می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !
جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
گوشه ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه
می رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ی خالی به جا می مونه !
از بس خونه رو به هم می ریزن
آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه
یکی نیست بگه خداوکیلی
جای پوست پسته توی قندونه ؟!
قند نصفه ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند نصف دندونه !
می رن مهمونا از اونا فقط
نصفه ی دندون به جا می مونه !!
پسته ی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه
« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
که از این آجیل، به غیر از تخمه،
واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟
که اسفندیارش یکی دیسک داد.... بگفتا به رستم که ای نیک زاد
در این دیسک باشد یکی فایل ناب ... .. که بگرفتم از سایت افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار ..... که من گشنمه نون سنگک بیار
جوابش چنین داد ٬خندان طرف ..... که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال می کن بدین دیسک٬ هان ! ..... که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش ..... شتابان به دیدار رایانه اش
چو آمد به نزد مینی تاورش ..... بزد گرز بر دکمه ی پاورش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت ..... مر آن دیسک را در درایوش گذاشت
نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لغت ..... یکی لیست از روی دیسک او گرفت
در آن دیسک دیدش یکی فایل بود ..... بزد انتر آنجا و اجرا نمود
کزان یک دم و شد همان دم عیان ..... یکی فیلم و موزیک و شرح و بیان
.
به ناگه چنان سیستمش کرد هنگ ..... که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره ریست نمود ..... همی کرد هنگ و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد ..... ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود ..... بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش ..... وز آن دیسک وبرنامه ی خوشگلش
چو رستم بدو داد قیچی و ریش ..... یکی دیسک بوتیبل آورد پیش
یکی برنامه اندر آن دیسک بود ..... بر آورد آن را و اجرا نمود
به ناگه یکی رمز ویروس یافت ..... پی کشف امضای ایشان شتافت
چو ویروس را نیک بشناختند ..... مر از بوت سکتور بر انداختد
به خاک اندر افکند ویروس را ..... تهمتن به رایانه زد بوس را
چنین گفت تهمینه با شوهرش ..... که این بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خریت مکن ..... ز رایانه اصلآ تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار نگیرد دگر دیسک از اسفندیار
من به دنبال دلی می گردم
که پر از عشق و سخاوت باشد
که پر از حرف نگفته
که برای دو کبوتر شاید
لانه ای از سر ایمان باشد
من به دنبال دلی می گردم
که نگوید: ای کاش
که نگوید: ای وای
که نگوید: ای داد
من در این جست وجوهای بی حاصل
دل پر درد کسی را دیدم
من دلی را دیدم
تیک تیک کرده بجای ضربان
من دلی را دیدم
که درونش همه زرد
و هوایش همه سرد
رقص خاک
سرنوشت من نیز آن است
که خاک شوم
در دست باد
یا در دامان آب
از این سوی به آن سوی
ولی ذره های دل من
خاک وجود من
همچنان عشق تو را
زنده نگه خواهد داشت
و در هر صبحگاهان
با هر حرکت نسیم
به رقص می آیم
و دوست داشتن را
به یاد مردمان خواهد آورد
کیستی تو
نزدیک میشوی به من
فرسنگها در من فرو میروی
در من خانه میکنی
در من حضورمیابی
لحظه به لحظه هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری میشوی
سطر به سطر خاطراتم را می نگاری
روی لبم مینشینی
خنده میشوی، حرف می شوی
دلم که می گیرد از چشمهایم میباری
کیستی ؟ کیستی تو؟
کیستی تو که این همه
در من بی تابی
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه . . .
احساس
عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی
در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی
این گونه شاید احساساتم نمیرد
خدا حافظ
خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا




